خبرگزاری محار - ناخدا حاج احمد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید

معرفی چهره های ماندگار جزیره تاریخی و کهن خارگ

ناخدا حاج احمد کنعانی مرد دریا از آرزویش میگوید
شناسه خبر : 977 -

معرفی چهره های ماندگار جزیره کهن و تاریخی خارگ - به قلم شهرام اسلامی

به گزارش مهار نیوز : شهرام اسلامی- معرفی چهره های ماندگار جزیره تاریخی و کهن خارگ.

معرفی همشهری : ناخدا حاج احمد کنعانی.

شماره : 1 


ناخدا حاج احمد کنعانی 
بزرگ خاندان کنعانی

عکس از مرتضی زنگنه

 

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.
به اتفاق دوستان خوبم حاج آقا جمات مژده و آقای عبدالخالق ابراهیمی ساعاتی را به دیدار حاج احمد کنعانی رفتیم.
گویی چشمانش به در بود و منتظر آمدنمان.
گرچه توان برخواستن از زمین را نداشت ولی با نگاه مهربانش پذیرایمان بود.
به رسم ادب و احترام دستان پینه بسته از سختی و طوفان و تلاطم دریا و آفتاب سوزان را بوسیدم.
با مهربانی مرا در کنار خود نشاند.
گویی که سالهاست مرا میشناسد.
از وی خواستم که از خود و گذشته اش بگوید.
حاج احمد کنعانی بزرگ خاندان کنعانی متول 1308 در جزیره خارگ است.
از جماعت اهل سنت و از بومیان اصیل جزیره که چندین نسل پیش از خود را به یاد دارد که در خارگ دنیا آمده و زیسته و در خاک پاکش آرمیده اند.


از شیخ جمات مژده که مطالعات بسیاری در مورد پیشینه و شجره نامه بومیان خارگی دارد در مورد پیشینه خانواده کنعانی پرسیدم که نصب آنها را به حضرت رسول ( ص ) مربوط دانست.

 

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.
بزرگ مردی از خاندان پیامبر اکرم در جزیره خارگ.


او نیز به مانند بیشتر خارگیان قدیم اهل دریا بود.
صید و صیادی پیشه دیرینه مردان دریا دل خارگ بوده و هست.


پرسش های بسیاری در ذهن داشتم ولی نمیدانستم از کجا شروع کنم.


او خود لب به سخن گشود برایمان از گذشته های دور گفت.
برق ذوق نهفته در نگاهش با صدای لرزانش در آمیخته شده بود.
یاد آوری خاطرات گذشته ،ذوق جوانی و نشاط را در پس نگاهش به تصویر میکشید.


از دریا ها و ماهی ها و از روزگاران گذشته و خوشی ها و ناخوشی هایش برایمان چنین گفت :

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.
: من احمد کنعانی هستم.
البته قبلا چنانی بودم.وقتی که شناسنامه میدادند شدیم کنعانی.
پدرم حاجی چنانی بود و پدرش محمد حسین چنانی .متولد 1308 هستم در خارگ.
سه برادربودیم.محمد چنان و عبدالعزیز چنان و منم هم احمد چنان و یک خواهر.
خودم هم چهار پسر دارم سه دختر.

 

از گذشته خارگ برایمان گفت.گاهی مکث میکرد.حرف های زیادی برای گفتن داشت.از شغلش گفت از دریا ها و جزایر خلیج فارس.


: مدرسه میرفتیم و بعدش دریا. کار من دریابود وماهیگیری.
وقتی دریا میرفتیم با خود نمک میبردیم جهازمون ( لنج ) شاحن ( پر ، محیا ) بود .
یک و یا دو ماهی رو مشغول ماهی گیری بودیم و شکمشان را میشکافتیم و با نمک پر میکردیم و در آفتاب خشک میکردیم و  و گاهی در آبادان و گاهی هم در دبی و بحرین و سعودی ،جمله ( یک جا ) میفروختیم و آذوقه ( شکر ،برنج ، البسه و ... ) می آوردیم خارگ.
ما کشاورزی نداشتیم امادیگران داشتند.ما زمینهایمان را به آنها میدادیم و آنها نخود و عدس و گندم میکاشتند.
خانه ما همین ده بود .همه در کنار هم زندگی میکردیم.


-    از پیدایش دردانه تمدن بشری امروز یعنی نفت گفت.نفتی که با آمدنش در خارگ روزگار خارگ و تمدن بشری امروز را دگرگون کرد .تحولی که در زندگی آن روز افتاد.

 

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.
: وقتی که نفت اومد خارگ من با گروه  مهندسی بودم.لنج کوچکی داشتم و با آن خارگ  و خارگو را با مهندسان نفت میرفتیم.
اسکله تی و لنگرگاه و ... را خودم سنگ ریزی کردم.همه خارگی ها بودن و کار میکردند.
اومدن شرکت ( کنسرسیوم نفت ) خارگ رو رونق داد.
خیلی از زمین ها رو خریدن و ساختمان و فرودگاه و ... ساختند.
خارگ مسجد زیاد داشت.9 مسجد رو یادمه خودم دیدم و توش نماز خوندم.
تو کلا ت کوچیک و بزرگ و تیو سهیلو ( نام محله های قدیم خارگ ) مسجد بود.


-   صحبتمان دوباره به دریا و صد برگشت. ولی اینبار صحبت از صید ماهی نبود. از صید در یتیم برایمان گفت. صید مروارید بی همتای خارگ.غوص کردن برای محار.


: غوص میکردیم.با پدرم  سعودی (عربستان سعودی) هم میرفتیم برای صید مروارید.یک سالی برای صید مروارید رفتم.مقداری هم صید میکردیم خریدار مروارید از دبی و بحرین بود ، میبردیم  در دبی و بحرین میفروختیم.اما زیاد مروارید صید نکردم کار من صید ماهی بود.

 

-    آثار تاریخی و بقعه های خارگ موضوع دیگری بود که بخاطرش آمد و با طراوت خاصی برایمان بازگو کرد.

 

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.
: از بچگی میرمحمد میرفتیم و زیارت میکردیم .به ما گفتند فرزند حضرت علی است.
میر علمدار و سوز پوشون ( سبز پوشان ) و میر شهاب الدین هم میرفتیم.

 

-    یکباره یاد انقلاب و دوران جنگ تحمیلی افتاد :


زمان انقلاب هم خوب یادمه .اینجا بودم .جمعیت کم بود.اما تظاهرات میشد.
بعدش هم جنگ شد.باز هم مردم بودند.مدام حمله میشد و بمباران ها زیاد شد و مخزن ها رو زدند.بعدش عده ای از خارگ رفتند.یادمه نصف شب رفتند.
اونایی که شرکتی بودن تو برازجون بهشون جا دادند.به شخصی ها هم دادن اما کم بود.
ما هم رفتیم خونه دخترم.آخرای جنگ برگشتیم خارگ.

 

-    وقتی که از جنگ و خروج از خارگ برایمان گفت گویی یاد دوران قحطی خارگ افتاد و از هجرت اون موقع هم برایمان تعریف کرد .


  
: یه بار دیگه هم مردم از خارگ رفتند بیرون.البته مال قدیم بود.من کوچیک بودم.چند سالی بارون نیومد.خشکسالی شد.
چیز زیادی برای خوردن تو خارگ نبود.یادمه میرفتیم آبادان و خرما میاوردیم.چهل سبد خرما.هر سبد تقریبا 30 کیلو بود.تا آخر سال به زور میرسید.
اون موقع هم خیلی ها هجرت کردند.ولی ما موندیم و نرفتیم.خیلی دوره سختی بود.


برادری و دوستی اون موقع چیزی نبود که به سادگی فراموشش بشود.


 
: همه با هم بودیم.خونه ها مون ، خوراکمون ، کارمون  ،غم و شادیمون یکی بود.شیعه و سنی نداشتیم.
حسینی ها ، ملاح زاده ها ، رضایی ها و .... همه با هم بودیم.
کسی نمیپرسید تو شیعه هستی یا سنی.

 

-    اگر خودش هم میخواست دریا را فراموش کند دریا او را فراموش نمیکرد.دریا و ناخدا احمد پیوندی ناگسستنی به درازای نزدیک به یک قرن با یکدیگر دارند.از هر دری که سخن میگفت ، سخنش دوباره راهی به دریا می یافت.
او همچنان مرد دریاست.

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.

: جزیره های اطرف رو به یاد دارم.فارسی ، کران ، کریه ، هرگوس ، عربی و ...
فارسی مال ایران بود و بقیه عربی بودند.
سالی دو سه ماهی تو خارگ بودیم. بیشتر دریا بودیم و میرفتیم تو جزیره ها میموندیم و ماهی میگرفتیم.از گناوه و خورموج نمک میاوردند و با خودمون میبردیم.
بعضی وقت ها تا 40 هزار ماهی میگرفتیم.

 

-    یک دفعه لبخندی که به لب داشت بیشتر شد  و از ته دل خندید و اشک شوق در چمشمانش حلقه زد،آرام زیر لب زمزمه میکرد.

 

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.

: هله هله مانی یا هله هله مانی....
یادش بخیر میخوندیم و تور میکشیدیم.صلوات بر محمد و صلولت بر خدا میگفتیم.
صلی علی نبی ، صلی علی نبی هله هله مانی ....

 

-    مرد دریا باغ های خارگ رو هم به یاد داشت بصیرون ،  هودنه ، چروک ، اوگرمون ، کوشکی ، او انجیرک ، و...

-    ناخدا احمد ذهن خود را از اتاقی که در آن بود تا دریاهای دورو نزدیک برد و حال وقت آنبود که گریزی هم به همزاد کوچک خارگ میزد و از خارگو برایمان میگفت.


: زمستون ها خارگو میرفتیم.گله ها رو میبریدیم اونجا.علف و سبزه خوبی داشت.میرفتیم ومیموندیم،آب از چاه قندی برای خوردن میبردیم وبرای پخت و پز از آب خود خارگو استفاده میکردیم.به شیرینی آب خارگ نبود اما خوب بود.
تو خارگو یه پیرمرد و پیر زن بود که اونجا زندگی میکردند.
پیر مرد رو بهش میگفتن یوسف محمد علی ،اسم زنش هم شهریار بود.خدا رحمتشون کنه .گوشش سنگین بود.بهش میگفتن شهرو کرو (لبخندی میزند).

 

-    دوباره به خارگ باز میگردد و با بیان خاطره ای از پدرش ، از لیوا برایمان میگوید.

 

: پدرم داشت میرفت مسجد.از دم در برگشت .گفت یه زنی دم در نشسته و رفت  که بلندش کنه یک دفعه غیب میشه و پدرم حالش بدمیشه و دم در میفته.
مگفتن جن بود.اما من ندیدم.
اون موقع لیوا هم میگرفتند.دی زار ( مادر زار ) و بوا زار ( پدر زار ) هم بود. طبل های زیادی داشتند، کوچک و بزرگ. بزرگرو بهش میگفتند شیخ فریج.
یمبو یمبو .... میخوندن.
منم باهاشون میخوندم.بعضی ها هم حالشون دگرگون میشد.

 

ناخدا حاج احد کنعانی مرد دریا ،از آرزویش میگوید.

-    دل از دریا نمی کند.باز دریا.یار دیرینه اش.
او زاده دریاست.هیچ گاه از دریا جدا نبوده.
مصداق این مثل است که میگوید : هر که او دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.
روزگار وصل او دریاست.ساعت ها و روزها و شاید سالها برایمان از دریا حرف دارد.اینبار نوبت ربّان دریاست.

 

: دونوع ربّان داشتیم.یکی که الان بهش میگن پایلوت که راهنمای دریا بود که ما بهش میگفتیم معلم.
یه ربّان دیگه هم که مال ماهیگیری بود.
ربّان بالای جهاز ( لنج ) می ایستاد و چشمش به دریا بود.
هر جا گله ماهی میدید فرمون شکار میداد و میگفت : بریزید.
یعنی تور رو باز کنید.
تور رو از دو طرف به صورت قوسی باز میکردیم و ربان راهنمایی میکرد و ماهی ها به طرف تور هدایت میشد.
هله هله مانی میخوندیم و صلوات میفرستادیم و تور رو میکشیدیم بالا.
همش برکت بود.
وقتی میرفتیم دریا زنها مون برامون نون تووه درست میکردند و با خرما تو صندوقچمون میذاشتند.تا اونا رو تموم میکردیم ماهی میگرفتیم و غذامون ماهی وبود.

 

- دوباره لبخندی که بر لب داشت پر رنگ تر شد.گویی یاد خاطره ای شیرین درونش را به وجد آورد و اشک شوق درون  چمشمانش را بیشتر کرد.

 

: یادمه اومدن برای بردن سرباز ها.
اسم منم در اومده بود.
وقتی سروان از گناوه یا بندر ریگ میومد برای بردن سرباز ها کد خدا خبر دار میشد و بهمون میگفت اگه نمیخواین سربازی برین ، تو خارگ نباشین.
ردمون میکردن از خارگ.
سروان اومد و برادرمو جا من برد سربازی.
( میخندد ) ازاین کارهای هم میکردیم.

 

-    اوحرفهای زیادی برای گفتن دارد.سوالی از مرد دریا ها داشتم که جوابش را میدانستم.پرسیدم آرزویت چیست.با همه اشتیاقی که او را از همه جا باز به دریا باز میگرداند ، میپنداشتم که قطعا آروزیش نیز دریایی است.
اما او با پاسخش غافلگیرم کرد و برگی دیگر از روح بلندش را نمایان کرد.او مرد دریا بود.بخشنده و مهربان.چونان دریا.مرد دریا مرد خداست.

 

: تا یک سال پیش دریا میرفتم و ماهی میگرفتم.یک ساله که تو خونه افتادم.کار دریا سخته.
الان یک ساله که مسجد نرفتم.
آرزوم اینه که بازم بتونم برم مسجد.

 

 

 

لبخند زیبا و اشک شوق چمانش چونان که به هنگام ورود ،امتداد قدمهایمان را تا نزد خود استقبال کرد اینبار تا جایی که دیوار های بلوکی میانمان فاصله نیانداخته بود بدرقه کرد ما را.

حاج احمد کنعانی تنها مرد دریا نیست.

او مرد خداست.

 

((شهرام اسلامی 25 بهمن ماه 1395))

محار نیوز در ستون چهره های ماندگار نسبت به معرفی چهره های ماندگار و اصیل خارگ و همچنین نام آوران جزیره خارگ در حوزه ها و رشته های مختلف اقدام میکند.نظرات و پیشنهادات خود را با ما درمیان بگذارید.


  • :
عضویت در کانال تلگرام محار نیوز
چنانی
از فعالیتهای بسیار خوب وارزشمند شما سپاس گذاریم ۰دراین مصاحبه پاسخ خوبی به روسایی است که میگن اگر شرکت نفت نبود بومی های خارگ چکار می کرد ن اگر نفت نبود با صلح وصفا از دسترنج خود می خوردن وبا صداقت و ایمان به خدا زندگی می کردن ۰ احسنت به شما اقای اسلامی با گزارش خوبتان چنانی۲
پاسخ
ارسال نظر :